دِل کندن اگر کار آسانی بود، فرهاد به جای کوه دِل میکند...
عجب حکایتی شده حکایت ما،یه عمری مردم و نصیحت میکردیم که فولان و بهمان، حالا خودمون شدیم یکی از همین آدما...
به قولِ سعدی: منی که لفظ شراب از کتاب میشستم زمانه کاسب دکانِ مِی فروشم کرد
حالا منم دارم میرم.....مثلِ خیلی های دیگه که رفتن و دورِ دور شدن از این سرزمینِ گربه ای شکل.
نمیدونم قسمته یا خودم دارم میرم اما یه حسی میگه که برو....
یه چیزی ته ته ته قلبم میگه که برو و دوباره شرو کن.
میگه برو و دوباره عاشق شو.....
چند وقته با یه خانم و آقایی آشنا شدم.باهم چندتا کار شرو کردیم و اونا هم ازمن خوششون اومد و قراره
که برن استرالیا،علی آقا میگه حیفه توه که عمرتو اینجا هدر کنی.خانمش میگه تا کی میخوای تو اون زیر زمینت
کتاباتو ورق بزنی و برا بچه ها حرف بزنی....میگن تا کی میخوای .......
نمیدونم چقدر راس میگن اما میگن ول کن اون زیر زمینِ خشکِ تاریکتو.... بِکن و بیا زندگی رو احساس کن.....
البته بیراه هم نمیگه.
ما تو این زندگی همیشه جون کندیم.....
تفریحمون کارمون بود و دلخوشیمون درسمونو درد و دلامونم برا دیوار کردیم.
نه به عشقمون رسیدیم نه به جایی که باید باشیم.آخرشم شدیم آدم بَده....
نمیدونم.....واقعآ نمیدونم.....
فک کنم دوباره گم شدم.هم راه و گم کردم هم خدا رو. هم خودمو....
یادمه شاگردام بهم میگفتن راه و که گم
میکنیم . غصه هامون که زیاد میشه،دلمون که میگیره...
دلمون قرصه.قرصه قرصه....
چون یه جا هست که میشه راه رو
پیدا کرد یه جا هست که پُر از امیدِ یه جا هست که میشه بهش پناه بُرد.
چون یکی هست که بلند بلند دعامون میکنه، و پُر از خدا میشه و برامون حرف میزنه.....
یکی که راهو نشونمون میده...یکی که میشه دردو دل کرد و پیشش داد زد. یکی که......
کاش یکی بود برا من مثلِ خودم،یکی که بشه بهش حرفا رو گفت و دردو دل کردو راهِ راستو ازش پُرسید.
یکی که آخرش بر نگرده بگه چقدر ضعیفی تو پسر.....
میدونم که نیست برا همین میخوام برم......
میخوام برم خودمو پیدا کنم.خودمو و آرزوهامو.خودمو و رویاهامو خودمو عشقمو....
اصلآ میخوام برم عوض شم،میخوام برم و دنیا رو بگردم.میخوام ببینم خدای بهروز با خدای آدمای دیگه چقدر فرقشه...
میخوام ببینم،کسی که همیشه خدا خدا گفته،چقدر میتونه خودش باشه و عوض نشه....
آره میخوام دنبالِ خودم باشم و دنبالِ عشقم.میخوام دوباره عاشق شم و از نو شرو کنم....
میدونم من که برم مامان کلی پیر میشه و هر روز از پُشت در زیر زمین منو نگا میکنه که نیستم...
میدونم که پشتِ بهزاد داداش سرد میشه...
میدونم که دیگه فاطمه شعراشو برا کسی نمیخونه و بعدِ اینکه نوشت پاره شون میکنه....
میدونم که شاگردام باید قُصه هاشونو قُورت بدن و یادشون بره که یکی بود....
میدونم که کتابام هم دلشون میگره چون دیگه کسی نیست که ورقشون بزنه....
اما میدونم همه چی فراموش میشه.....میدونم که خاطرم مَحو میشه و کسای دیگه جامو هستن که پُر کنن...
آره اولِ همه چی سخته...اما به قول بارانِ نوشته هام این نیز گذرد....
همش 4 ماه دیگه وقت مونده....چقدر سخته این دل کندن....
چقدر سخته گذاشتن و گذشتن و چقدر سخته دیدن و دل نبستن.
و چقدر سخته بغض کًردن و لبخند زدن......چقدر سخته....
به قولِ لاتای محله مون: گُم شدم تو خودم خفن....
یعنی آخرش چی میشه؟
کمک میخوام....