تبليغاتX

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

پابرهنه تا خدا

پابرهنه تا خدا
 
دیرزمانیست که از تو نمینویسم از فاصله ها سخن میگویم.....

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط مسافر


امروز از یه یکی از بچه های کلاسم یه حرفِ خوب یاد گرفتم......

مهدی گفت:اگر بخوای انتقام بگیری شاید یه روز خوشحال باشی،............

اما اگه بخوای ببخشی،همۀ عمرت خوشحالی. چون بخشش عینِ شادیه......

چون خدا یعنی بخشش......

من امروز خوشحال ترینِ پسرِ روی زمینم. جامم با هیشکی عوض نمیکنم......

چقدر خوبه گاهی خودمونو خم کنم جلوی آدمای که دوسشون داریم و خیره بشیم بهشونو از تَه تَه دلمون

بگیم: ببخشید اشتباه از من بود،حتی اگه مُقصر هم نباشیم....اونوقت شادی درتونو میزنه و......

آهای همۀ اونایی که منو میشناسید،ببخشید،اشتباه از من بود....

آره همیشه اشتباه از من بود...........


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 توسط مسافر

                                   بزرگترین قصۀ منی با غُصه رهایت نمیکنم.....

                                                                                             

دلم تنگ نیست،دلم خوش هم نیست.دلم شبیه فیلهای چارلی چاپلین است.ظاهرش خوب اما....

بیچاره چاپلین......

نه غصه دارم نه بی غصه ام، فقط قصه میخواهم....


قصه پسرکی که همه چیز داشت اما هیچ نداشت.......

قصه پسرک یخ فروش همان که گفتند فروختی گفت: نخریدند تمام شد...

قصه پسرکِ گل فروش و دستهای پُر از خار....

اصلآ میدانی دلم قصه باران میخواهد آن هم بی چتر، تو باشی من باشم باران هم ببارد...

آنقدر ببارد که از خیسی خشکمان بزند،......آنقدر ببارد که یادمان بیاید گاهی باید چترهامان را با خدا عوض کنیم....

آری من باشم تو باشی باران هم ببارد،آنقدر ببارد که غبار و تره گیهامان را بشوید و پاک شویم مثلِ باران مثل  چشمه مثل خدا......

تو باشی من باشم خدا باشد باران هم ببارد.......بعد دستهامان را گره کنیم به هم و بلند بلند بدویم......

بدویم بدویم بدویم.....آنقدر بدویم که که قَد بکشیم.....بدویم که پرواز کنیم.... بدویم که بزرگ شویم...

بدویم و پشت سرمان را که نگاه کنیم ببینیم هنوز هم خدا دارد نگامان میکند.....

نگاهش کنیم و دلمان قرص شود که هنوز هم یکی هست،حتی بهتر از باران.....بهتر از چشمه.بهتر از.....

نگاهش کنیم یادمان نرود،بزرگ شدنمان،قد کشیدنما نو پرواز کردنمان را با او بودیم....

از او یاد گرفتیم.....یادمان بیاید که.....

کاش یادمان نرود.......







نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 توسط مسافر
                   


                       دِل کندن اگر کار آسانی بود، فرهاد به جای کوه دِل میکند...


عجب حکایتی شده حکایت ما،یه عمری مردم و نصیحت میکردیم که فولان و بهمان، حالا خودمون شدیم یکی از همین آدما...

به قولِ سعدی: منی که لفظ شراب از کتاب میشستم     زمانه کاسب دکانِ مِی فروشم کرد

حالا منم دارم میرم.....مثلِ خیلی های دیگه که رفتن و دورِ دور شدن از این سرزمینِ گربه ای شکل.

نمیدونم قسمته یا خودم دارم میرم اما یه حسی میگه که برو....

یه چیزی ته ته ته قلبم میگه که برو و دوباره شرو کن.

میگه برو و دوباره عاشق شو.....

چند وقته با یه خانم و آقایی آشنا شدم.باهم چندتا کار شرو کردیم و اونا هم ازمن خوششون اومد و قراره

که برن استرالیا،علی آقا میگه حیفه توه که عمرتو اینجا هدر کنی.خانمش میگه تا کی میخوای تو اون زیر زمینت

کتاباتو ورق بزنی و برا بچه ها حرف بزنی....میگن تا کی میخوای .......

نمیدونم چقدر راس میگن اما میگن ول کن اون زیر زمینِ خشکِ تاریکتو.... بِکن و بیا زندگی رو احساس کن.....

البته بیراه هم نمیگه.

ما تو این زندگی همیشه جون کندیم.....

تفریحمون کارمون بود و دلخوشیمون درسمونو درد و دلامونم برا دیوار کردیم.


نه به عشقمون رسیدیم نه به جایی که باید باشیم.آخرشم شدیم آدم بَده....

نمیدونم.....واقعآ نمیدونم.....

     

فک کنم دوباره گم شدم.هم راه و گم کردم هم خدا رو. هم خودمو....

یادمه شاگردام بهم میگفتن راه و که گم میکنیم . غصه هامون که زیاد میشه،دلمون که میگیره...

دلمون قرصه.قرصه قرصه....

چون یه جا هست که میشه راه رو پیدا کرد یه جا هست که پُر از امیدِ یه جا هست که میشه بهش پناه بُرد.

چون یکی هست که بلند بلند دعامون میکنه، و پُر از خدا میشه و برامون حرف میزنه.....

یکی که راهو نشونمون میده...یکی که میشه دردو دل کرد و پیشش داد زد. یکی که......

کاش یکی بود برا من مثلِ خودم،یکی که بشه بهش حرفا رو گفت و دردو دل کردو راهِ راستو ازش پُرسید.

یکی که آخرش بر نگرده بگه چقدر ضعیفی تو پسر.....

میدونم که نیست برا همین میخوام برم......

میخوام برم خودمو پیدا کنم.خودمو و آرزوهامو.خودمو و رویاهامو خودمو عشقمو....

اصلآ میخوام برم عوض شم،میخوام برم و دنیا رو بگردم.میخوام ببینم خدای بهروز با خدای آدمای دیگه چقدر فرقشه...

میخوام ببینم،کسی که همیشه خدا خدا گفته،چقدر میتونه خودش باشه و عوض نشه....

آره میخوام دنبالِ خودم باشم و دنبالِ عشقم.میخوام دوباره عاشق شم و از نو شرو کنم....



میدونم من که برم مامان کلی پیر میشه و هر روز از پُشت در زیر زمین منو نگا میکنه که نیستم...

میدونم که پشتِ  بهزاد داداش سرد میشه...

میدونم که دیگه فاطمه شعراشو برا کسی نمیخونه و بعدِ اینکه نوشت پاره شون میکنه....

میدونم که شاگردام باید قُصه هاشونو قُورت بدن و یادشون بره که یکی بود....

میدونم که کتابام هم دلشون میگره چون دیگه کسی نیست که ورقشون بزنه....

اما میدونم همه چی فراموش میشه.....میدونم که خاطرم مَحو میشه و کسای دیگه جامو هستن که پُر کنن...

آره اولِ همه چی سخته...اما به قول بارانِ نوشته هام این نیز گذرد....

همش 4 ماه دیگه وقت مونده....چقدر سخته این دل کندن....

چقدر سخته گذاشتن و گذشتن و چقدر سخته دیدن و دل نبستن.

و چقدر سخته بغض کًردن و لبخند زدن......چقدر سخته....

به قولِ لاتای محله مون: گُم شدم تو خودم خفن....

یعنی آخرش چی میشه؟

کمک میخوام....







نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391 توسط مسافر

سلام.اینم از سفره هفت سینِ ما.....

سبزه های سفره مون رو مامان زحمتشو کشیده،سبزه ها بوی خدا میدن نمیدونم چرا ولی فکر کنم نشونۀ قرآن خوندنای هر روزه است....آخه مامان هر وقت آبشون میداد زیر لبش ذکر میگفت.....

تخم مرغ ها رو هم فاطمه زحمتشو کشیده و ماهی سفره رو هم اون خریده،دیروز تو حیاط داشت تخم مرغ ها رو رنگ میکرد....

بهزاد داداشم زحمت چیدنشو کشیده.....

و اما من...من اینقدر خسته بودم که خوابیدم،هرچند کار من سخت تره چون باید با هر مهمونی که میاد خونه مون بشینم و پا به پاشون بخورم:p

البته این یه کارو خوب بلدم...

ایشالا برا همه دوستان سالی باشه پُر از خدا و پر از قشنگی....

و یادمون باشه که اگه به جایی رسیدیم و بزرگتر شدیم،فراموش نکنیم که اون خداست که حال و آیندۀ ما رو تغییر میده...

یادمون باشه که یکی اون بالا بالاها حواسش خوبِ خوب به ماست....

و خلاصه اینکه ایشالا زندگی همه پر از برکت بشه.....



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط مسافر

بلندگوها بیهوده نام مرا تکرار می کنند

در این ازدحام شب عید

چه کسی به یاد من خواهد بود؟

چه فرقی می کند من پیراهن آبی پوشیده باشم

یا شلواری به رنگ قلوه سنگ های این پارک گیج و خسته؟

وقتی عشق آلزایمر گرفته است

چه فایده که از بلندگوها جار بزنند

مردی که گم شده

مثل بچه ها رفتار می کند

و نام دختری را به زبان می آورد که سالها پیش

در همین پارک گم شده است؟!!!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 توسط مسافر


چقدر زود زندگی مون میگذره،انگار همین دیروز بود که از پیشمون رفتی و انگار همین دیروز بود که برات نوشتم.

13 ساله رفتی و هنوز هم دم عید که میشه دلمون برات تنگ میشه، تنگ که نه دلمون میگیره از نبودنت.

راسی یادته میگفتی دوست داری مهندس شم؟دارم میشم،نه مثلِ بقیه ها دارم همونی میشم که خودت میخواسی...

همون کسی که از هر لحاظ خوب باشه.......


حالِ هممون خوبه.فاطمه درساشو میخونه،برا خودش خانمی شده

میخواد جراح قلب شه،جراحی که قلبا رو بهم پیوند بزنه...

بهزاد داداش مرد تر شده و مامان عارفتر...

تو این وسط فقط منم که هنوز داره سعی میکنه بزرگتر شه،اما خودمم دارم حسش میکنم....

راسی هنوزم عیدا لباس نو نمیخرم،چون همیشه دم عید با هم میخریدیم،دلم راضی نمیشه...

اجیا هنوز هم سرم غُر میزنن که چرا؟نمیدونم چرا اما....بگذریم


بینمون پُره از عشق،عشقی که شاید نه فرهاد داشت نه شیرین.شاید کارای برا هم میکنیم که از کوه کندن هم با ارزش تر باشه...

خلاصه عکست اینروزا گوشۀ تاغچه است و منتظر برا اینکه شادیهامونو  بیاریم پیشت.

راسی امسال میخوام عاشق شم....25 سالم شده.به قولِ مامان دیگه داری پیر میشی دست بجومون پسر...

 دعام کن لطفآ دعاهات پُر از نوره،پُر از خداست و پر از دوست داشتن.

دعا کن عاشق شم اما عشقی که بزرگ باشه و پُر از خدا، دیگه حالم از عشقای دورو برم بهم میخوره....

باز هم تولدِ رفتنتو تبریک میگم و ممنون به خاطرِ همۀ دعاهات....


عاشق که بشم با هم میایم پیشت....





نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390 توسط مسافر
          

                       لَنگِ آمدنِ تو نیستْ بهار ! خودش که بیاید دلم را میدهم دستش......


میخواسم ننویسم تا چند وقت،اما یهو دلم گرفت.انقد گرفت که بدو بدو خودمو رسوندم پای کیبورد.....

حرفِ تازه ای نمیخوام بزنم اما دلم یه طوریه یه طوره عجیب.

دلم میخواد از تو بنویسم و از دوست داشتنام اما نه...

خیلی وقته دیگه زیاد حرف نمیزنم،و از عشق نمیگم......

بیشتر میخوام عمل کنم،حتی دوست داشتنامم میخوام با دستام نشون بدم......

میدونی میخوام بشم شاعر لال...

امشب هم نه از تو میگم نه از دلم و نه از چشات، خیلی وقته فروختمش.....عروسکم رو میگم....

امروز تو را فروختم

به بهای زنی که چشم‌هاش

شبیه چشم‌های تو بود!

مرا ببخش.....


نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1390 توسط مسافر




کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد / داریم تمام می‌شویم



دنیا رو اصلآ دوست ندارم.آدماشم همینطور....

کاش واقعا یه روز بیدار بشم و بیبینم همۀ زندگیم یه خواب بوده و خودِ خدا هم نقشِ اولِ خوابم...

کاش یه روز بیدار بشم  و هیشکیو نشناسم،خودم باشم و زمینی که زیرِ پامه.

خودم باشم و زمینی که مثلِ توپِ موقع بچگیامه...

یادش بخیر....

کاش خودم باشم و زمین و خدا......وای...وای اگه که انطوری شه دیگه میدونم چیکار کنم....


دیگه مثلِ اون موقع ها نمیدوام دنبالش که برش گردونم....محکم میشوتمش که گم بشه.محکم میشوتمش که هیچوقت دستم بهش نرسه.

اصلا شاید اگه که اینطوری بشه ولش کنم و بیخیالش شم.

چون به قولِ حاجی نَنه:بازی ای که آخرش افتادنه همون بهتر که بازی نکنی.....

آره اصلا اگه یه روز از خواب پاشم ،نه زمینو شوت میکنم نه با آدمای توش کاری دارم  میدونی چرا؟

چون آخرش افتادنه....

میدونی چی کار میکنم؟رو میکنم به خدا میگم،من بیخیالِ این زمین و آدمای توش شدم.

دلم پره،نمیخوامش،آسمونت چند؟

وای اگه یه روز از خواب بیدار شم و آسمونو داشته باشم.....فکرشو بکن؟

میدونی چی کار میکنم؟

انقدر میرم که نگو....اونوقت میرم تا ته آسمونِ هفتم و پیدا کنم....

آره میرم میرم میرم....اما آخرش چی؟آره واقعآ آخرش چی؟

اما نه دنیا که ته نداره.....به قولِ حاجی بابا:آسمونا ته ندارن،تهشون سیاهیه.....

خدا اونارو برا آدمایه نادونی ساخته که خدا یه این بزرگی رو رو زمین نمیبینن و رو میکنن به آسمون.

و گاهی هم اونقدر میرن که پیداش کنن و بهش برسن و  نمیرسن و برمیگردن....



اما من که نادن نیسم میدونم خدا هست....

اصلا اسمونم نمیخوام...

اصلا میدونی چیه؟

 نمیخوام از خواب بیدار شم.....میخوام تا ته دنیا بخوابم و آدما رو تو خواب ببینم....

فقط یه خواهش خدا:

اگه یه روزی مُردم و همه چی تموم شد،منو ببخش بخاطرِ همۀ وقتایی که یادم میرفت هستی.

و منو ببخش به خاطر همۀ وقتایی خاطرتو میفروختم به خاطر،خاطرِ دیگه.


راسی خدا،من نه اسمونتو خواسم نه زمین و آدماشو....

میشه یه لطفی کنی و یه گوشه بهم بدی؟یه گوشه اون بالا بالا ها،پیشِ خودت،

یه گوشه مثلِ اتاقِ خودم.که هر وقت سردم شد بام پیشت و هر وقت خواسن بنویسم،یادم نره که نوشته هام برا کیه....

ممنونم خدا....


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم بهمن 1390 توسط مسافر

تنها رازِ منی

تو را

به خدا هم فاش نمی‌کنم!


دیدار اول

 پایانِ قصه بود

 باقی‌ش هرچه هست - هرچه بود

 ادامه‌ی راهی‌ست که رفته‌ایم - که می‌رویم...

 مقصد؟ هرچه پیش آید خوش آید! نرسیدن! تمام نشدن!...

 امروز آمدیم بمانیم... امروز آمدیم ماندیم... امروز آمدیم باشیم... / امروز آمدیم. ماندیم. هستیم. حالا خودمان هم اگر بخواهیم، نمی‌توانیم برویم!... رشد کرده - بزرگ شده‌ایم با هم. پیچیده‌ - تنیده‌ایم در هم... گُم نمی‌شویم لابه‌لای آدم‌ها. به قولِ شاعری آشنا* :


 نُقره‌داغِ بووسه‌های منی / هیچ‌وقت / گُم نمی‌شوی! /


 تنها رازِ هم بوده‌ایم- هستیم، شیرین‌ترین گناهِ هم، آدم-حوّای هم، چشم‌زخمِ نجات‌بخش هم، شعر-قصّه‌های هم،... من- تو - «ما»یِ هم بوده‌ایم -  هستیم... حالا خودمان هم اگر بخواهیم، نمی‌توانیم برویم!... به قولِ همان شاعرِ آشنا* :

 هرکجا بروی / دوباره بازمی‌گردی / مثل نامه‌ای که هر دو رووش / نشانیِ من است! /


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 توسط مسافر


امروز

25 ساله شدام اما هنوز هم


دلم لک زده است برای عاشقی............


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک